اول به نام عشق دوم به نام تو سوم به یاد مرگ . بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق یا من و مرگ....
زن موجــــــــود پیچـــــــیده ای نیست .... اگـــــر برای شناختنش ؛ بجای غـــــریزه ، از احســـــاست اســــــتفاده کنـی ... !!! زن موجــــــــود پیچـــــــیده ای نیست .... اگـــــر برای شناختنش ؛ بجای غـــــریزه ، از احســـــاست اســــــتفاده کنـی ... !!! سلام دوستای عزیزم! البته یه سلام متفاوت باسلام های گذشته... اول ازهمه این وبگم که دلم واسه همتون خییییییلی تنگ شده... نمیدونین ازاینکه شماها رو دارم چقدر خوشحالم... باورتون نمیشه وقتی نظراتتون رو میخوندم دوس داشتم زارزار گریه کنم به خاطراینکه دوستای به این خوبی داشتم وبازم احساس تنهایی میکردم... نمیخوام بگم چی شد و این مدت چه اتفاقایی افتاد چون نمیخوام حتی یه لحظه برگردم به اون روزا, فقط همینقدر بدونین که برگشتم اونم با یه دیدی که زمین تا اسمون با گذشته فرق کرده... من دیگه اون ریحانه قبل نیستم... دخترسست اراده ای که زیربار پیش پاافتاده ترین مشکلاتی که براش پیش می اومد حس میکرد دنیا واسش به اخر رسیده...در حالی که نمیدونست خیلی ها هستن که مشکلاتی دارن به وسعت اسمون ولی بازم لبخند میزنن...بازم به زندگی و اینده امید دارن... حالا فهمیدم خدا چقدر دوستم داره... خلاصه که سرتونو به درد نیارم... فقط خداکنه هنوزم پیشتون یه جایی داشته باشم! هرچند خیلی کوچیک وجزئی...:X :X بگذارید و بگذرید ببینید ودل ببندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت وگذشت چشمانم را باز کردم و تو را دیدم و عاشقت شدم اما تا یک لحظه چشمهایم را بستم ،دیگر تو را ندیدم. دیگر به شکستن عادت کرده ام، انقدر سوخته ام که خاکستر شده ام. انقدر بی وفایی دیده ام که خودم نیز بی وفا شده ام. انقدر اشک ریخته ام که دیگر همه جارا خیس میبینم، انقدر لحظه های زندگی را با غم وغصه سپری کرده ام که برای همیشه همنشین غم ها شده ام. نمیدانستم فاصله بین عاشق شدنم و یک لحظه بستن چشم هایم، جداییست. نمیدانستم سهم همه ما عاشقان بی وفاییست. کاش هیچگاه تو را نمیدیدم، کاش هیچگاه عهد عشق را با تو نمیبستم. بشکند قلبم که عاشق شد. بسوزد احساسم که در راه تو فدا شد. حال و هوای دلم مثل خزان است. این حال، درد همه عاشقان است. فصل های دلم بی بهار است، این انتظار بی پایان است. مرا تنها گذاشته ای و بار سفر بسته ای.... تو که عاشقم نبودی پس چرا گفتی عاشقی؟ تو که دوستم نداشتی پس چرا...؟؟ میگفتی همیشه با منی.....پس چرا مرا تنها گذاشتی....؟؟؟؟؟ دلم واست خیلی تنگ شده.... شاهدم هم گوشی تلفنیه که بارها و بارها تو دستم گرفتم و تک تک شماره هاتو روی صفحه لمس کردم ولی همیشه شماره اخر و نتونستم بگیرم..... نمیدونم چرا.....؟! مثل همیشه دلتنگ و بی قرارتم..... نمیدونم الان کجایی؟ چیکار میکنی؟؟؟ اما اینو میدونم که چه باشی یا نباشی من همیشه عاشقت میمونم.... درسته از من دوری ولی یادت که همیشه و همه جا تو ذهنمه نذاشت دوریت واسم پایدار بمونه..... شاید ندونی ولی..... هرشب این رویای توست که منو به خواب دعوت میکنه..... خیلی دلم واست تنگ شده...خیلی.... خدایا! دلم میخواهد شبیه بی کس ترین ادمهای روی زمین باشم... شبیه ادمهایی که جزتو یاوری ندارند... از عظمت مهربانیت در حیرتم... چگونه به من محبت میکنی؟؟ در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است... خدایا! سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من وگناهان من صبوری کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم... من از قصه زندگیم نمیترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن وتنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن میترسم ای بهار زندگیم اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم اغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در اغوشت ارامش را به دست اورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با امدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام... در اسانی ها خدا را بخوان تا در سختی ها صدایت برایش نا اشنا نباشد...... امروز تولد یکی از بهترین دوستامه......یکی که که تو تمام خوشی ها و ناخوشی های زندگیم کنارم بود......یکی که هروقت بهش احتیاج دارم با حرفای دلگرم کنندش بهم ارامش میده......یه دوست واقعی.......... فریده جونم خیییییییییییییییییییلی دوست دارم......هیچوقت تنهام نذار........هیچوقت......... تولدت مبارک عزیزم........... زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر دردل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفریم... گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم ((باید برم)) برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود شاید گناه تو نبود ،شاید که تقصیر منه شاید که این عاقبت اینجوری عاشق شدنه سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره ادم و تنها میذاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میذاره همیشه یه دل غریب یه گوشه تنها میمونه یکی مسافر و یکی این وره دنیا میمونه دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه ابری تر از اسمونش ابرای چشمای منه بمون واسه خونه ای که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست.... دلم با عشق تو عاشق ترین شد تمام لحظه هایم بهترین شد ولی بی مهریت کار دلم ساخت دل تنهای من تنهاترین شد.... ماه من غصه چرا؟! اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل ان روز نخست گرم وابی و پر از مهر به ما میخندد! یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز ارزویم همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار انهایی نیست که خدا را دارند ماه من! غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد وشکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن وبگو با دل خود که خدا هست خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم میداد.... او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست!بگو تا باشد! معنی خوشبختی بودن اندوه است... این همه غصه وغم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پراز یاد خدا و در ان باز کسی میخواند که خدا هست خدا هست و چرا غصه؟؟؟چرا؟؟؟؟ هرچه داریم از خداست و هرچه توان داریم باید برای خدا خرج کنیم با ادب خاص خود وارد این مهمانی بی مانند بشویم..... دوستای عزیزم از همتون التماس دعا دارم و میخوام سر سفره های افطارتون منم فراموش نکنین....ممنون..... رمضان مبارک............. من با این باوریقین دارم که عشق یک گیاه هرزه بی ریشه است قصه دلدادگی این روزها قصه باغ وجفای تیشه است من یقین دارم که پشت هرسلام یک جهان مکر وتظاهر خفته است هر که دم از اشنایی میزند بی گمان خواب است هذیان گفته است عصرما، عصر دروغ است و ریا واژه عشق و محبت زنده نیست مهر باطل خورده بر دیوان عشق هیچکس بر درگه دل بنده نیست.... دیشب که باران امد.....میخواستم سراغت را بگیرم... اما خوب می دانستم این بار هم که پیدایت کنم باز هم زیر چتر دیگرانی.... به سراغ من اگر می ایی تند واهسته چه فرقی دارد؟؟ تو به هرجور که دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد مثل اهن شده است چینی نازک تنهایی من..... چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم در قلب تو محکومم به حبس ابد . . . به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد کشید هی......تو......... ازادی....... . . . و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می امد..... همیشه در ریاضیات ضعیف بودم..... سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من به علاوه تو شد فقط من؟؟؟ چه شباهت متفاوتی بین ماست.....!!!!!! تو دل شکسته ای، من دلشکسته ام..... زیراوار اخرین حرفت جا مانده ام لعنتی..... نمی دانی خداحافظت چند ریشتر بود.... باور کنید نیروی ادمی بیکران است. باور کنید هیچکاری از اراده ادمی خارج نیست. باور کنید که از عشق افریده شده اید پس عشق را بیافرینید. باور کنید،خدا هیچگاه از بندگانش نا امید نمی شود ولی بندگان ازاوچرا!!!! باور کنید، لایق بودن هستید باور کنید ،که اکنون مهم ترین لحظه است. باور کنید، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد. باور کنید، که شما هم میتوانید. وتمام باورهای خود را از ته دل باور کنید. تا زندگی ،شما را باور کند..... عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی.................ان وقت است که دیگر عشق نیست.......... هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هرلحظه دردی سر بر می دارد وهر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه می ریزند وراه فراری نمی یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟؟؟؟؟ کوچه خلوت بود. پسرک جوراب فروش ارام ارام در سایه دیوار جلو می رفت. صدای تپش قلبش در کوچه ضربان داشت.وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ.پنجره بسته بود. جعبه جوراب ها را گذاشت روی زمین و تکیه داد به دیوار. زیر لب میگفت:(( می اید! همین الان پنجره را باز میکند)) و خیره شد به پنجره اول هرماه برایش جوراب می اورد"از قشنگترین هایش.مرد نگاه مهربانش را در چشم های پسر می ریخت و 2تا اسکناس سبز پرواز می داد توی دست پسر بعد دستش را دراز می کرد و جوراب ها را میگرفت:ولی حالا.... . پنجره هنوز بسته بود.پسر بسته جوراب ها را زیر ورو کرد(نکند از رنگش خوشش نیامده؟نکند جنس جوراب ها بد بوده و زود پاره شده؟؟؟) از تصور مریضی مرد دلش مالش رفت.جعبه جوراب ها را رها کرد روی زمین و از دیوار رفت بالا. خودش را رساند پشت میله های پنجره و صورتش را چسباند به شیشه. چیزی دیده نمیشد. انعکاس نورافتاب درست میزد توی چشمش. چند بار پلک هایش را به هم زد دماغش را روی شیشه فشار داد انقدر که توانست داخل اتاق را ببیند. (اوووووووووووووووووه چه همه جوراب!!!!) یک طرف اتاق بسته های باز نشده جوراب روی هم تلمبار شده بود و طرف دیگر مردی روی تخت افتاده بود....انتهای پاهایش فقط زانو بود... من بسیار سرگردان بوده ام.... من مدتی مدید سرگردان بوده ام....... من بسیارسرگردان ودور افتاده بوده ام...... به سوی تو می ایم..... خسته و با کوله باری سنگین...... هرچند لبریز از تقصیر وگناه..... مالامال از ضعف و کاستی....... به سوی تو می ایم.... همان گونه که هستم.... مرا بپذیر.... دیدی گفتم اخرش راهمون از هم جدا میشه؟ تو میری با دیگرون،عشقمون تباه میشه؟ دیدی گفتم که نگات غرورمو ازم گرفت؟ لعنت به اون غریبه ای که عشقموازم گرفت عشق زیر باران و با هم خیس شدن نیست... عشق اینست که که تو خیس شوی و معشوقت نه و او نفهمد چرا هیچوقت خیس نشد........ از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند! با انکه تنهایند ولی از خود میگریزند! زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند ،پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند... من اموخته ام با تو بودن چقدر اسان است! من اموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز! من اموخته ام با تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق! من اموخته ام تو را صدا کردن یعنی ارامش خاطر! خدایا کمکم کن تابیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای شاداب تر و سالم تر بسازم و خدایا من اموخته ام در هر لحظه شکرگزار دریای بیکران رحمت تو باشم... حیف ازان روزگارانی که من مست وغافل با تو هم پیمان شدم با تو تاشط وفا پارو زدم از غم تو شهره دوران شدم حیف از ان قلبی که با عمق وجود خون عشقت را به رگها میکشید روزگاری که از لبهای تو دل فقط امروز و فردا می شنید درد و نفرین بر تو که قلب مرا با فریب خنده ات دادی به باد سالها رفتند ومن عشق تورا با عبور لحظه ها بردم ز یاد روزگار عهد وپیمان ها گذشت خاطراتی تلخ اما مانده است در تمام سالیان بی عبور سوز شعرم را فلک هم خوانده بود نازنین از من گذشتی چون نسیم داغ این احساس گرچه تازه نیست تا ابد با نفرت از تو زنده ام از جفای تو گذشتن ساده نیست من اگر امروز در شهر غزل عاشقی دلخسته و دلواپسم خواهد امد روزگاری که فقط با غروب تو به ارامش رسم... منم این خسته دل درمانده به تو بیگانه پناه اورده منم ان از همه دنیا رانده در رهت هستی خود گم کرده از ته کوچه مرا میبینی می شناسی ام ودر می بندی شاید ای با غم من بیگانه بر من از پنجره ای میخندی با تو حرفی دارم،خسته ام، بیمارم جز تو ای دور از من از همه بیزارم گریه کن،گریه نه بر من خنده یاد من باش و دل غمگینم پاکی ام دیدی و رنجم دادی من به چشم خودم این میبینم خوب دیروزی من در بگشا که بگویم ز تو هم دل کندم خسته از این همه دلتنگی ها بر تو و عشق و وفا میخندم... بیا که با تو زنده ام،امید و ارزوی من ببین که بی تو خسته ام بیا،بیا به سوی من بمان برای من بمان،امید دلنوازمن بگوبه من،بگو به من،چرا تو خسته ای زمن در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام یبا که جز تو بی وفا،ندارم ارزو به سر سفرمکن، بیا مرا به شهرارزو ببر.... ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم ان زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد.... برای انچه از دست رفته اه میکشیم... گفتمش:اغاز درد عشق چیست؟ گفت: اغازش سراسر بندگیست! گفتمش: پایان ان را هم بگو؟ گفت: پایانش همه شرمندگیست! گفتمش: درمان دردم را بگو؟ گفت: درمانی ندارد بی دواست! گفتمش:یک اندکی تسکین ان؟ گفت: تسکینش همه سوز و فناست! اگر گناه وزن داشت هیچکس را توان ان نبود که قدمی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و من شاید کمرشکسته ترین بودم..... اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.... اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند و ما کلام محبت را میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمیکردیم... اگر خداوند یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را ارزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا انگاه نمیدانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت... یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق ان شب مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود! گفت یا رب!از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ خسته ام زین عشق دلخونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو...من نیستم! گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پنهان وپیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمارعشق یک جاباختم کردمت اواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم.... امیری به شاهزاده گفت:من عاشق تو هستم. شاهزاده گفت زیباتر از من خواهرم است که پشت سر تو ایستاده است. امیربرگشت ودید پشت سرش هیچکس نیست. شاهزاده گفت:عاشق نیستی....عاشق به غیرنظر نمیکند... ازتو باید میگذشتم ولی افسوس نتونستم توعروسک بودی ومن اخرقصه اینو دونستم تووجودخالیه تو جزدروغ هیچی ندیدم کاش میشدبه این حقیقت پیش ازاین ها میرسیدم امروز بعدازظهر نشسته بودم توی اتاقم وداشتم کتاب میخوندم که دیدم یه صداهایی از بیرون میاد. رفتم پشت پنجره. ماشین گشت امنیت اجتماعی رو دیدم که یه دختر پسررو با بدترین رفتار ممکن گرفته بود.خیلی ناراحت شدم.نمیخوام کار اون دختر پسر رو تایید کنم ولی رفتار اون پلیس خیلی بدتر از کار دخترپسره بود. اگه یه ذره فقط یه ذره رفتار درست تری داشتن میتونست تاثیر بیشتری داشته باشه... چرا ما نباید تو این مملکت واسه خودمون یه حریم خصوصی داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی میشه از این وضعیت خفقان اور خلاص شیم و مملکتمون یکم سر وسامون پیدا کنه که البته بعید میدونم... شده یه چیزی رو دلت سنگینی کنه...؟؟ خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه...دلش لک بزنه با یکی درد ودل کنه ولی هیچکی نباشه... خیلی سختته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده.... خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درد ودل میکنی داره به حرفات گوش میده یا پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا هم نمیرسه....................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای که دنیایش تو هستی قلب پرمهرم شکستی امدی جایم گرفتی در کنار او نشستی کاش من جای تو بودم قصه میگوید برایت از امید و ارزوها مینشیند روبه رویت با نگاهی پرتمنا کاش من جای تو بودم می نشینی در کنارش ان شب خوب عروسی شادی از اوای تبریک ان سرور و دیده بوسی کاش من جای تو بودم... من امروز را با یاد چشمان تو اغاز کردم چشمانی که هیچگاه به انتظار من نبود.نازنینم من امروز را با یاد تو غریبانه گریستم ولی هیچکس نخواست وسعت غربت مرا بفهمد حتی تو... مردجوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد.ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش راجلب کرده بودواز ته دل ارزو میکرد که روزی صاحب ان ماشین شود.مرد جوان از پدرش خواسته بودکه برای هدیه فارغ التحصیلی ان ماشین را برایش بخرد.او میدانست که پدر توانایی خرید ان را دارد. بلاخره روز موعود فرا رسید وپدرش اورا به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به اوگفت: من از داشتن پسرخوبی مثل تو شاد هستم وتو را بیشتر از هرکس دیگری در دنیا دوست دارم سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در ان یک انجیل زیبا که روی ان نام او طلاکوب شده بود یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید وگفت با تمام مال ودارایی که داری انجیل به من میدهی؟؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد... سالها گذشت ومرد جوان در کارتجارت موفق شد.خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده.یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده وبایدسری به او بزند...از روز فارغ التحصیلی دیگر اورا ندیده بود. اما قبل ازاینکه اقدامی بکندتلگرافی به دستش رسیدکه خبرفوت پدر در ان بود وحاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است.بنابراین لازم بود فوراخود را به خانه برساند وبه اوضاع رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسیددر قلبش احساس غم وپشیمانی کرد.اوراق وکاغذهای مهم پدر را گشت انها را بررسی نمودو در انجا همان انجیل قدیمی را بازیافت درحالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات ان را ورق زد وکلید یک ماشین را پشت جلد ان پیدا کرد در کنار ان یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین موردنظر او را داشت وجود داشت روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود وروی ان نوشته شده بود: "تمام مبلغ پرداخت شده است".... دلم به حال چوپان دروغگو میسوزد.بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت اما رسوا شد ولی ما هنوز صادق ترینیم... برای بازی روزگار خود را اماده کرده بودم اما نمیدانستم روزگار دست مرا خواهد خواند روزگار چه بازیگریست دلم را به امید برد خوش کرده بودم اما هیچگاه فکر نمیکردم بازنده مطلق این بازی من باشم از این بازی تنها غم واندوه.تنهایی و غربت.سیاهی و اشک نصیبم گشت و حال به امید بازی اخر زندگی یعنی مرگ روزها را میگذرانم... خداوندا گله دارم سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم وزندگی را به اجبار میگذرانم خداوندا گله دارم برای انچه که میبینم اما نمیتوانم کاری بکنم قفل غم ها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم خداوندا گله دارم ز این روزگار ز تاریکی ز غم ها ز شادی ز انسانها ز خود نیز من گله دارم.... نگاهم خیره بر راهی که یک شب تو رفتی ومرا با خود نبردی چه بی رحمانه رفتی و دردا غم تنهایی ما را نخوردی نگفتی بی من او میمیرد از درد فقط رویای رفتن در سرت بود تو مغرور پروپرواز بودی دلیل رفتنت بال وپرت بود... خوشبختی ما در سه جمله است تجربه از دیروز . استفاده از امروز . امید به فردا ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه میکنیم حسرت دیروز . اتلاف امروز . ترس از فردا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
